حافظ موسوی در "کتاب دوشنبه ها"           ششمین سفر فرهنگی دفتر شعر جوان در سال 89           هشتمين شماره «فصلنامه نقد ادبی» منتشر شد           «تاريخ ادبيات معاصر انگلستان» تحليل مي‌شود           شعر معاصر شمس لنگرودی           مرحله ی اول داوری کتاب سال شعر جوان به زودی آغاز می شود           دانشنامه نظامی در گنجه تالیف مي‌شود           جايزه جشنواره كتاب بروكلين در انتظار جان اشبري           جوان ترین شاعر زن عرب جایزه «ردودلفو جنتیلی» را برد         
 
  PoetryOffice.ir دفتر شعر جوان | منوچهر آتشی / نقد مجموعه شعر رضا صفریان: بصیرت سایه ها صفحه اول > تحقيق و مقاله > نمايش مطلب

منوچهر آتشی

نقد مجموعه شعر رضا صفریان: بصیرت سایه ها

 

 

 

 

 

پيش از اين كه به شعرها ـ يا در واقع شعر اصلي بصيرت سايه هاـ بپردازم لازم مي بينم به دو نكته نه چندان موافق هم اشاره كنم،كه البته در زمينه ايضاح شعرها و موضوع مقاله، بي تأثير نيستند:

1.        من اولين بار آقاي صفريان را چندين سال ـ شايد بيش از ده سال پيش ـ در يك ميهماني كه ناشر من ـ طبق علاقه اش ـ به مناسبت يكي از سفرهاي گاه گاهي من از بوشهر به تهران ترتيب مي داد، ديدار كردم و با او و شعر درخشان او (همين شعر بصيرت سايه ها) آشنا شدم. اما آن قرائت يا به قول فرنگي ها، ورسيوني كه من نخستين بار شنیدم ، صورتي ديگر يا ساختاري ديگر گونه داشت، و آقاي صفريان حتماً يادشان است كه من ارزش آن شعر را با ملاك تقريبيِ «سرزمين هرز» توماس اليوت سنجيدم. شعر در آن روز ، مقاله كنوني را همراه نداشت، پس، زمينه اي القايي به شنونده نمي داد. ديگر اين كه ساختار شعر، زير مراقبت نقادي و تفكر نيمه عرفاني امروزي قرار نگرفته بود و مستقيم با شنونده ـ‌ يا خواننده ـ درگير مي شد؛ كه به گمان من اين ويژگي ، شعر را زيباتر و ناگهاني تر در برابر شنونده يا خواننده به نمايش در مي آورد. در اين يادآوري قصد آن ندارم كه شكل و ساختار امروزي شعر را در ارزش گزاري ، به صورتي نازل تر تقليل دهم. بلكه مي خواهم بگويم شعر، به گونه اي مؤيد تفسير مقاله مؤخره خود قرار گرفته؛ و مقاله نيز به گونه اي مفسر شعر ، به گونه اي مؤيد تفسير مقاله كه به يك تعبير ، مكمل هم اند و خواننده را به دواير تودرتوي ذهنيات پرتحرك و متعالي آن حضرت و اينجا آقاي صفريان هدايت مي كنند.

2.        اخيراً مقاله اي ، يا در واقع نقد گونه اي علمي از خواننده اي به دفتر نشريه اي كه من در آن دو روز در هفته كار مي كنم، رسيد، كه نظر به جنجال هاي اين سال ها درباره «زبان بودن شعر» يا به تعبير ديگر ـ با مصدر مجهول ـ «زبانيت محض شعر» داشت.
مقاله با تكيه بر يافته هاي تازه علم زيست شناسي ، فيزيولوژي، مستدلاً با شواهد كافي ثابت مي كرد كه : خاستگاه يا به زبان من، كنام و خفيه گاه و رو یا كه زمينه ساز بروز حالات شعري هستند، در نيمكره راست مغز جاي دارد: و خاستگاه زبان و تكلم ، در نيمكره چپ ، خوب، اين نظريه سرراست علمي، خيلي صريح نافي گزاره پردازي كساني است كه زبان و بازي زباني را اصل اوليه شعر قرار مي دهند. البته، اين پذيرش ما به اين مفهوم نيست كه دو نميكره مغز پيوسته و به طور قاطع دو وظيفه متمايز انجام مي دهند. البته ، اين پذيرش ما ، به اين مفهوم نيست كه دو نميكره مغز پيوسته و به طور قاطع دو وظيفه متمايز انجام مي دهند. آفريننده، مغز و كل وجود انسان را چنان منظم و يك پارچه پرداخته ، كه نه تنها ، ذهن ـ در بخش جغرافيايي خيال ـ از كاركرد نيمكره چپ مدد

مي گيرد و مثلاً شعر، زبان را محمل بروز مادي خود، يعني نوشتن قرار مي دهد، بلكه تمامي سلولها و تارهاي اعصاب و خون و رگ و پي ما پيوسته در تعاطي ازلي و ابدي هستند، و في المثل، زبان نيز براي معنادادن به هستي خود و تبديل شدن به «كلمه» ـ كه در اول بود و در آخر بود و كلمه خدا بود ـ نياز به تعامل و توسل به خيال و رويا و ناخودآگاه دارد و اين تمنا را عملي مي سازد. حتي مي توان كمي با طرفداران «زبانيت محض» ـ با احتياط همراهي كرد كه : زبان به خاطر تصديق موجوديت خود، به سراغ شعر مي رود تا وجود خود را معنا بخشد. تكمله و ختم دو نكته فوق الذكر اين كه:

اولاً موضوع نايكجايي يا «اين هماني» شعر و زبان، پيش از احكام اخير علمي، با بياني فلسفي ، به ويژه از طرف نيچه، كه فيلسوفي نيمه شاعر است ، بيان شده . او در جدلش با افلاطون ، واضع مُثُل اعلا، كه با ايجاد صورت هاي واقعي و مثالي كامل براي انسان و چيزها و استيلاي ديدگاه آپولوني بر ديدگاه ديونيزوسي، كه موجد تراژدي و شعر آنها بود، به نوعي او را باني مرگ تراژدي ‌ـ و به تعبير امروزي ما، شعر مي دانست. زيرا مي دانيم كه شاعران در مدينه فاضله افلاطون راهي نداشتند ـ امروز نيز مدعيان «زبانيت محض»‌شعر ـ در نحله فكري پست مدرنيسم ـ مي توانيم بگوييم كه : شعر ـ منشأ خردگرايي مدرنيته ندارد كه مورد تهاجم انديشه هاي پست مدرن قرار بگيرد. چرا كه دريافته ايم خلق ژانرهاي جديد و درخشان شعري باز كرد تا شاعراني چون گوته، ريكله، اليوت  و بودلر به وجود آيند، در نهايت، در شعر خود اين شاعران ، نوميدي از توفيق مدرنيته تجلي پيدا كرد و زمينه را براي رويكردهاي تازه تر و دوباره تر فراهم نمود.
ثانياًحالا به چگونگي و چيستي شعر سر و كار پيدا مي كنيم، كه عرصه خوب و مناسبي را آقاي صفريان ، در شعرش و در تأملاتش در شعر ، براي ما باز كرده است.
صفريان، اولاً به عرصه فلسفه ، علم وكل هستي از ديدگاه هاي مختلف وارد شده و كوشيده ، از جمع بسياري كميات و كيفيات و نظراتي كه انسان در مورد آنها بيان داشته سود جويد و پس از تفكيك و استقراء و تعميم و تجزيه و تحليل، به مطلوب نهايي خود كه حقيقت شاعرانه است ، برسد؛ و ازديدگاهي ـ البته قابل نقد علمي ـ به آن رسيده است. چون مؤخره كتاب شعر صفريان جامع و رساننده است، ما زحمت تكرار مباحث جدي و تفصيلات او را به خود و شما شنوندگان عزيز نمي دهيم و حوالتتان مي دهيم، حتماً ، به مطالعه شعر و مؤخره فلسفي آن ، تنها به يكي دو نكته اصولي و تا حدودي راه گشا اشاره مي كنيم: صفريان از نظرات «استيس» اول استفاده مي كند، اين انديشمند ـ شعر را به عنوان حقيقتي جداگانه قبول ندارد و آن را حسي مي داند كه فقط با آرايه كلام مصداق پيدا مي كند، كه چون اين جامه فاخر را ( بديع، تشبيه، تمثيل، استعاره و ...) از آن بگيريم، چيزي از آن باقي نمي ماند. ما اين نظريه را در رد محضيت زبان بيان كرده و مردودش اعلام داشتيم، آقاي صفريان نيز ، از مسير ديگر همين كار را كرده است. صفريان از نظريات افلاطون هم سود جسته، كه اعتقاد به مُثُل اعلا دارد و واقعيات موجود و موجوديت اكنونيِ‌جهان را سايه وار و اعتباري و رد واقع بيژن اعتبار مي انگارد؛ و گفتيم كه او اصلاً شاعران را قبول ندارد.
از نظر «بركلي» و «جان لاك» هم بهره مي گيرد و در اينحاهاكوشش بيشتري به خرج مي دهد، تا از خاستگاه نظرات و مثال هاي آنان ـ در تلفيق با ديدگاههاي خودش ـ به منظر دلخواه خويش ، كه «حضور حقيقت شاعرانه، در كنار مثلاً حقيقت علمي يا فلسفي است» دست پيدا كند. كه در حدي نسبي توفيق مي يابد. مثلاً ‌استفاده «بركلي، سبزي برگ را موضوع ماهرانه قرار داده ، ساير كيفيات اشيا را با آن مخلوط كرده، اعلام مي كند: نظر به اين كه سبزي اين برگ براي هيچ دو بيننده اي ، يكسان نيست و در ناظر واحد هم، در هيچ دو لحظه اي به يك حالت جلوه گر نمي شود، نتيجه مي گيريم كه اين سبزي ، به خودي خود موجود نيست . مگر اين كه به وجود آن اقرار شود ، پيش از اقرار به آن انديشه شده استف نتيجه مي گيريم كه وجود جهان منوط به ذهن و انديشه به آن است، و حقيقت آن نيز امري سراسر ذهني است.
جان لاك و دكارت نيز از يك راه به دو نتيجه متفاوت مي رسند، جان لاك واقعيت جهان را مي پذيرد؛ اما به شرط حضور انسان انديشنده و دكارت نيز به همين ترتيب ، ولي افزوده اي دارد كه : آن چه داراي وجود واقعي نظير امتداد و جسميت وحركت است اموري واقعي است به علاوه گوهر انديشه انسان و غير از آن اگر هم چيزي باشد (مثل پروردگار، يا شعر يا گوهر هنر) شناخت آن ممكن نيست.
صفريان نتيجه مي گيرد كه اين سردرگمي ونارسايي احكام فلسفي و مورد ترديد قرار دادن كل جهان از يك نارسايي و ناتمامي ناگفته سرچشمه مي گيرد . او براي ايضاح فكر خود فرهنگ به همان برگ و سبزي آن بر مي گردد. نخست اين كه برگ واقعيت دراو سبزي آن ، به تعبير علم اين است كه «برگ از انبوده فشرده اي از مولكولهايي معلوم تشكيل شده كه در برابر تابش نور عكس العمل نشان مي دهد. يعني بعضي از نورها را با طول موج معين جذب مي كند و بعضي را پس مي دهد . نتيجه اين مي شود كه ما آن را سبز ببينيم.» صفريان، اين تعبير را هم با اين تفسير رد مي  كند كه : معناي اين حكم اين است كه هر چند برگ، رنگ، بو و غيره، بر اعصاب ما اثر مي گذارند، ولي حاصل اين تأثير اين است كه باز به كميتي ديگر تبديل

مي شوند. يعني حقيقت هر چه هست علمي است و آن چه انسان از اين فعل و انفعالات در مي يابد سراسر ذهني و وهمي است. اما صفريان دامنه اين چند و چون علمي ـ فلسفي را رها نمي كند. او مي كوشد به اين مرحله برسد كه غيز از آن گزاره هاي علمي محض كه به نتيجه دلخواه نمي رسند، باكشاندن بحث به حضور آدمي در برابر شيئي (مثلاً برگ) و ادراك ديگري از رنگ و عطر و گرما يا حالاتي كه برگ در حضور انسان از آن دارا مي شود و تبيين علمي از آن سر در نمي آورد ، مي كوشد به استنتاج دلخواه برسد و بگويد كه: ((حقيقت شاعرانه)) وجود دارد . ولي اين حقيقت به كمند ادراك علمي نمي افتد ، چرا كه از حيطه عملكرد آن دور است و يا از جنس آن نيست. پس به نتيجه مي رسد كه حقيقت به دو گونه است:

1.      حقيقت علمي و عقلي ـ و آن حقيقتي است كه از نتيجه اي كه عقل از تحليل تصورات درباره «جهان في نفسه» به دست مي آورد، حاصل مي شود.

2.      حقيقت شاعرانه ـ‌ و آن عبارت است از درك واقعيت امور آن طور كه در برابر انسان جلوه مي كند.
صفريان ،‌ پس از اين دو گزاره ، سه مسأله ديگر را پيش مي كشد:
الف) وقتي شيئ در برابر انسان قرار مي گيرد.
ب ) وقتي انسان دربرابر شئ قرار مي گيرد.
ج) وقتي انسان و شئ در برابر انسان قرار مي گيرند.
در واقع مي توان هم در تأييد و هم در نقد اين سه تصوير گفت كه:
وجه «ج»  حاصل جمع دو وجه اول است و به مطلوب ما نزديك تر. چرا كه فقط در تبين و شناخت همين وجه آخر است كه ما به «راز اصلي حقيقت شاعرانه» نزديك مي شويم. چرا كه منتقد بدون جمع شدن يك جا و بي واسطه اين سه عنصر يعني  «انسان، شئ و انسان» به تأثر نهايي كه موجد حقيقت شاعرانه است و علم نه به آن دسترسي دارد و نه به آن مي پردازد نمي رسيم، صفريان نيز خود بر اين نكته تأكيد دارد ؛ و در بخشي ديگر مي گويد : «كه انسان وقتي با چيزي مثل برگ، روبرو مي شود، گذشته از خصوصياتي و كيفياتي كه خود برگ دارد (مثلاً در فصل هاي متفاوت ، در اوقات مختلف روز، در پيري وجواني و غيره) و خود انسان نيز كه او نيز داراي حالات مختلف است : شاد يا غمگين است، بي خيال يا سوگوار است، غم نان يا جان دارد، يا نهايتاً در اندوه يا شادي عدم درك حقيقتي از ميلياردها حقيقت هستي است، اجباراً به حقيقت موعود نزديك مي شود اين وضعيت ، انسان را در متن كل هستي قرار مي دهد و موجد انكشاف و اكتشافات و حالات ديگري مي شود كه نه تنها علم به آنها كار ندارد، بلكه انسان هاي ديگر نيز ممكن است بي تفاوت از آن بگذرند، در اين حالت انسان و شئ و رو در روئيشان به حجمي از كليت هستي تبديل مي شوند كه رمز يگانگي ، شناخت همجنسي و در يك كلام حقيقت و مرز خود را كه حقيقت و رمز شاعرانه هست بر محمل كلام سوار مي كنند و شعر به وجود مي آيد. اين فعل و انفعال ممكن استدر دو ، سه ، چهار سطر ياممكن است در يك شعرطولاني به وجود آيد. نكته مهمتر ، اين است كه در اين كشمكش، زبان نيز، چيزي جدا و مستقل از آن تجمع رازآميز نيست. وشايد همين جاست كه حضور فعال وسازنده كلام ـ‌كه ديگر سوژه نيست ـ سبب شده كه كساني آن را عروه الوثقاي شعر فرض كنند. *نكته ديگر ـ كه فكر مي كنم در بحث طولاني جناب صفريان ـ همچنان كه در بحث بسياران ديگر ـ اندكي مغفول افتاده ـ‌مسأله وزن يا هر نوع موسيقي خاص رد شعر است. مي خواهم يادآور شوم كه وقتي چگونگي پديدآمدن آن حقيقت شاعرانه را پذيرفتم؛ پذيرفتم كه : حالات ما (شادي غم و غيره) در برابر شئ انتظام آن و حالات آن، قرار

مي گيرد و كيفياتي در ما و در شئ به وجود مي آيد كه تفسير علمي ندارد و مي تواند زبان را به همراه خود به رقص آورد ،‌ آرام كند، لنگان لنگان ببرد، يا به حركتي نيمه موزون رهبري كند. مثلاً‌بگويد:
باز باران

   با ترانه

با گوهرهاي فراوان

 مي خورد بر بام خانه

يا بگويد:
هر رودي

هر چند هم خسته

عاقبت به دريا مي رسد
)
شعري كه صفريان به نقل از استيس آورده و بارها به آن اشاره كرده و البته استيس از اين شعر مطلق معناي مرگ و حركت به سمت مرگ را گرفته، كه صفريان با آن موافق نيست همچنانكه من نيز قبول ندارم، چرا كه دريا آغوش زندگي و برخاستن دوباره آب و تشكيل رود را هم

 مي تواند افاده كند، منتهي يا ترنمي غنگنانه، كه حاصل خستگي رودي است كه كم كم موج خيزابش دارد فروكش مي كند. (
اين را بنا بر مدعاي خود صفريان مي گويم كه معتقد است و ماهم باور داريم كه شعر ساحت خاص خودش را دارد، چيزي است، حقيقتي است متكي بر ذات خود، حقيقتي شاعرانه. به همين دليل و به حكم آن ذات روحاني خود قاردد است بي نياز از مكانيزم هاي ديگر، در آن مكانيزم نفوذ كند و مكانيزهايي تازه از جنس خودش بگيرد، كه يكي از آنها زبان و تبعات آن مثل وزن و بي وزني و گاه بيان رقاص است. بگذريم و به شعر ـ كمي بپردازيم. كمي، چون در مورد آن براي اين جلسه بسيار حرف زده ايم.
   
o
اين شعر، در نخستين برخورد ، خواننده را ـ‌يا دست كم بنده را ـ به ياد و سه شعر يا منبع شعري مي اندازد.

1.«پيامبر» اثر جبران خليل جبران، هر چند در «پيامبر» راوي داناي كل ديگري پيامبر و سخنانش را نقل مي كند، ولي صفريان مستقيم ، خود خطابه اش را مي آغازد، اما كنه انديشه، يادآورد آن شعر بلند است:
وانگاه من رو به آنها آورده

 گفتم:

خانمها، آقايان

  آن كس كه اعتماد مي كند

خيانت مي بيند


آنكس كه اعتماد نمي كند

 خود خيانتكار است

 خانم ها آقايان

در ميان افسانه هاي قديمي

داستاني هست كه مي گويد:

» تعريف آدمي

 نيكي اوست«

» و نيكي فقط عبارت از بد نبودن نيست«

اين داستان قرينه مخالفي نيز دارد

كه مي گويد:

»من مختارم 

  ديگران مجبور«

مي بينيد كه شاعر، اولاً غافلگيرانه، در يك شعر حقيقت جو، كه تبار از ايماني كهن دارد، با واژه هاي امروزي «خانم ها آقايان» مي آغازد. اين يعني با عينيت امروزي آغازيدن، براي سفر به درون دنياي ناشناخته كهن ـ‌يا امروزي ناشناس ـ مثل اين است كه خطيبي ، در كليسا يا مسجدي خالي ، براي ارواح حرف مي زند. به همين سبب حرفهايش گنگ دوپهلو و گاه منتاقض است:
غرض شعر هم همين است. چرا منتاقض يا دوپهلو؟ خواهيم گفت:
آن گاه كسي از ميان آنها گفت:

»بدي همان خوبي، خوبي همان بدي است«

آن كس كه بد نمي كند

معلمي دارد به نام ترس...

در پاراگراف هاي بعدي شعر، ما كم كم به مفهوم «بصيرت سايه ها» «پي مي بريم» . تا اينجا ديالوگ ها، يا همان تناقض گويي ها ، چندان روشن ، يا بازگو كننده واقعيتي آشنا نبودند. در وحله اول دو سطر شعر ، چيزهايي خاص به ما مي گويد:
»
خانم ها آقايان

حتي سنگ ها براي خود

داراي درست و نادرستي هستند «

آن گاه زني در قفس فرياد زد:

»به چشمانش بنگريد

افسوس!‌

   او ديگر نخواهد بود! «

در اين مصراع، در سه سط اول، ما روبرو با حكمي يا گزاره اي نسبتاً‌واقعگرا، اما عمقاً معطوف به تعاريف مستقر در مؤخره كتاب هستيم: سنگ از نظر علم سنگ است: ذرات در هم فشرده ، كه در تماس ما سختي خود را نشان مي دهند. در عمل هم اين ستنگ ، مي تواند به سنگ ساختمان تبديل شود؟ آيا شاعر همين واقعيت ساده را خواسته بگويد؟ هم آري هم نه. آري، چرا كه چنان خصلت مادي اي درسنگ هست. نه، چرا كه سنگ در برابر انسان و انسان دربرابر سنگ قرار مي گيرد و هر دو در برابر هم، يعني سنگ كيفياتي به ما مي دهد و ما هم كيفياتي به سنگ و هر دو باهم، واقعيتي ديگر را مي پردازيم كه ديگر ربطي به حقيقت علمي ندارد. في المثل ما در دل سنگ مجسمه «ونوس» و «داوود» را كشف مي كنيم؛ و اين توهم نيست، تخيل مي تواند باشد، اما توهم نيست.

شاعر ، مثل پيامبر، به هر جا رو مي كندف با گروه منكران روبرو مي شود:
 
و آن گاه من رو به سمت سايه هاي بي سر آورده

  گفتم »    عجب تقلاي بيهوده اي است/جستجوي تاريكي در نور

و جستجوي مرگ در تاريكي«
يك معترضه ( اگر من به جاي شاعر بودم به جاي مرگ، جستجوي نور در تاريكي را

مي آوردم تا مقصد نهايي حاصل شود.)
 
و آن گاه خطيب جماعت گفت:

»آن كس كه زندگيش مقرون به صرفه نيست

به هر نحوي برود بهتر است

برود، يعني بميرد«

اما به دنبال همين انكار، شعر، تحرك بيشتري به خود مي گيرد:
 
و آن گاه فلاخن خنده ها
               …
به ميان يخ پرتابم كرد

 

در همين جا ـ‌ما به ياد نيچه هم مي افتيم- 2

 

خانم ها آقايان

در سرما پيشرفتي ممكن نيست

مگر آن كه پاي ترس يا عشقي در كار باشد


وآنگاه وقتي من بر يخ ها ناشيانه

تمرين تعادل مي كردم

فيلسوف خردسالي گفت

»اين زندگي است

زندگي عيناً چنين چيزي است

. بلد هستي؟

بلد هستي بر يخ ها بدوي؟

اگر اين ديوار به صورتت بخورد

دندان هايت را خواهد شكست

و آن گاه با دهان بي دندان

چگونه مي خواهي حرف بزني

چه موجود بي اصل و حسابي هستي!

به هيچ دردي نمي خوري

برو

برو به جستجوي زنجيرهايت

هر جا دفنشان كرده اي پيدايشان كن

مگر نمي داني درخت

ريشه مي خواهد

و انسان زنجير ؟

اين را همه مي دانند«

چرا گفتم به ياد نيچه مي ا فتم؟
چرا حركت شاعر و شعر در اينجا، تقريباً يادآور «چنين گفت زردشت» است. زردشت نيچه، در آن جا كه از كنار عابدخداجو مي گذرد و آن حرف گنده (مرگ ارزشها) را به طعنه به خود مي گويد ، به بندباز مي رسد كه مردمان زيادي دورش جمعند و او با مهارت بر بند راه

مي رود يا بند بازي مي كند. زردشت از كنار او نيز ردمي وشد و بازي و مهارتش را به تسخر مي گيرد. در واقع بند بازي در آن جا نماد «علم» است ، كه ظاهراً‌همه چيز را منظم و به تعادل مي خواهد، و چون راوي (شاعر) اينجا روي يخ، تعادل را رد مي كند، شباهتي به زردشت يا نيچه دارد كه سخت با فلسفه علمي مخالف است. اما آن جا كه فيلسوف كوچك ، حرف از زنجير مي زند ،‌در واقع سخن از پايبندي به اخلاق، نيچه در عين اينكه ضد اخلاق است،‌كل فلسفه او سيري اخلاقي دارد، كه البته اخلاقي ايماني نيست. او مي كوشد شايد همان جهان اخلاق گريز رابه نوعي اخلاق علمي مجهز نمايد، كه البته نمي تواند. ( برخلاف نظرات بعضي از انديشمندان ديني ما، فلاسفه غرب، هيچكدام ضد اخلاق محض نبوده اند، بلكه چون محاط دردنياي تكنولوژي  و علم زده بود  هستي اند، وبه علت اشتباهات گذشته كليسا، از آن دل بريده اند سعيشان بر اين بوده كه اخلاق علمي را جايگزين اخلاقي ايماني نمايند، كه سخت شكست خورده اند، ولي تا حدودي در جاهايي از اداره جامعه، به نوعي اخلاق علمي مجهز شده اند. (
شاعر در جاي ديگري هم به نيچه شباهت مي زند؛ آن جا كه مي گويد ( در جواب منكران(

من نمي دانم

 من در بيست و پنج سالگي

بيست و پنج ساله بودم

در بيست و شش سالگي

 ده ساله

و اكنون دوان دوان

در كوچه هاي پنج سالگي

به دنبال ماه مي گردم

ماهي كه بتابد
بر بدبختي خرابه هاي

اين ناآگاهي تاريك...

كه يادآور : كودك مساوي است با شير، سپس شتر مي گردد ؛ در پيري باز كودك يعني شير مي شود. اين گزاره هم ريشه در اخلاق دارد نه در فلسفه.

3-         ما در همه جاي اين شعر ، مثل شعر سرزمين هرز اليوت، شاهد جدل روح شاعر، با علم زدگي جهان امروز هستيم.

»
لاي چرخ دنده هاي ضرورت

كار به آن جا مي رسد

كه بايد به ساعت خود بنگري

و به خود بگويي:

اينك پنج دقيقه وقت براي دوست داشتن

و تا بيايي و بفهمي دلت چه مي گويد

ديده اي بوته خشكي هستي

در گردبادي كور« 
و بعد از همه اين ها ، خصوصاً بعد از همين پاراگراف درخشان، كه ياد آور «84» جرج اورول هم هست، مي گويد:
بعضي گريه مي كنند

ـ خوش به حالشان كه مي توانند

بعضي ها به كار و بار خود سرگرمند

ـ‌خوشا به حالشان كه سرگرمند

ولي من مي پرسم

» بدون تعلق به قلب خود

چيست انسان جز بوته خشكي

4-         و بدون تعلق به ابديت

زمان چيست جز گردبادي كور؟ «

من اين را ديده ام

 »وقتي يك راه در برابرت بود

از راه دوم رفتي

وقتي دو راه در برابرت بود

از راه سوم رفتي

وقتي سه راه در برابرت بود

از راه چهارم رفتي

وقتي صد راه در برابرت بود

به دور خود چرخيدي... «

جايي حرف اليوت را ترجيع شعر خود مي كند:
و آن گاه كه مي ديدي

انسان بي وظيفه بر خاك يعني بدبختي

از خود مي پرسيدي:

«امروز چه كنيم

فردا چه كنيم

هميشه چه كنيم«

و جايي هنم از جامعه بن داوود مثال مي آورد:‌
»
باطل اباطيل

باطل اباطيل

باطل اباطيل «
اين ها كه گفتم، يعني بعضي همسايگي ها، هيچكدام به اين مفهوم نيست كه صفريان ذره اي از آن توشه ها را مستقيم برداشته باشد. تواردها، در كار همه ما هست. اصولاً تأثير در هنر، به مفهوم رابطه اي دروني و كلي و كليت بخش عرصه هنر است، يعني همان كه آقاي صفريان در تمام شعرش و در تمام مؤخره اش ، با زبان و انديشه خودش رد جستجوي آن است؛ و به گمان من هفتاد درصد به آن رسيده است. تكه پاياني شعر او ، كه بهترين پايان بندي است ما را به یاد شعر بزرگ سنگ آفتاب مي اندازد، كه گويي به ما مي گويد:‌شعر تازه آغاز شده است:

»من يعني كداميك؟

واگر نه يكي از اين ها

پس چه معنايي دارد «من»

و اگر همه اين ها ،

پس ديگر «من» چه معنايي دارد؟

آن علف ها

و آن پرنده بر افرا

حالا كجا هستند؟

سخن رسول ماه چه معنايي داشت

كسي آيا مي داند؟

و اگر مي داند

نخواهد گفت من چاره ام چيست

در برابر دشمني به نام پرسش

و در برابر فرار كودك يقين


از صورت خسته و فرتوت عقل

و در برابر تلألو ابديت

در نگاه عروس مرگ؟

چشمانت را ببند

در انتظار نور و عنايت خاموش باش.«

 

منوچهر آتشي
81/5/26